خودم، بیحوصلگیام، فکر و خیالام و...
هزار و یک درد و مرض دیگر را
قورت میدهم و دوباره
بلند میشوم
خیلی وقته اشک تو چشمهام
حلقه زده
با تمام وجودتان نفس عميق بكشيد اما نفس نكشيد...
پ.ن: همه كساني كه لينك وبلاگ شان اين كنار هست به اين بازي دعوت شدن.

درها بسته...
دل... خسته...
من... در انتظار صدایی...
وقتی میخوام باهاش حرف بزنم خیره میشم به سقف. خب، چون از اول گفتن جایی اون بالا است. نگفتن تو کمده یا زیر میز کامپیوتر یا حتی پشت قفسه کتابها. گفتن اون بالا است. حالا من هم همین جور خیره میشم... خیره میشم به سقف.
...و برادر کیمیا شد
همهش دلم میگیره
خب که چی؟ یک مناسبت دیگر زیر عددی در یکی از انبوه برگههای تقویم نوشته شد. بعد، از چند روز قبل از آن عدد، شهر را با بنرهای صورتی پر میکنند. عدهای جمع میشوند و سالنی کرایه میکنند و «دخترانی» را یک بعد از ظهر به صرف شیرینی و گل دعوت میکنند. این طور که پیدا است همه خوشحالاند و البته راضی. هم دختران گل به دست و هم مسولان وظیفه شناس. دختران از این که یک روز تمام رادیو و تلویزیون درباره آنها حرف میزنند و مسولان هم خیالشان راحت شده که آن بودجه کذایی بالاخره خرج چند جعبه شیرینی و پوستر شد. آن وقت همه چیز فراموش میشود تا سال دیگر همین روزها. روزهایی که کارشناسان درباره موجود نه چندان پیچیدهای به نام «دختر» حرف بزنند. حرفهای معمولی که زدن یا نزدناش دردی از هیچ کس دوا نمیکند. حالا فکر کنید ماجرا برعکس یا حتی جور دیگری بود. زیر آن عدد، عبارت دیگری، روز یک گروه دیگری از آدمها را تبریک میگفت. آن وقت آن شیرینی بین کارگرها، مهندسها، مستضعفان، مادران، نابینایان، پدران، پزشکان و هزار و یک «گروه» دیگر تقسیم میشد. گروهی که دارند از روزمرگی و تکرار خفه میشوند. گروهی که نه چیزی خوشحالشان میکند و نه امیدوار. گروهی از «آدمها» که هر روزشان درست مثل روز قبل شروع و تمام میشود. حالا میخواهد آن روز، روز به نامشان باشد یا نباشد. مهم آن است که آن روز درست در همان ملالی تمام میشود که روزهای قبل.
...................................................
پینوشت: این یادداشت قرار بود به مناسبت "روز دختر" در صفحه یادداشت مجله چاپ شود که اساتید صلاح ندانستند.
حالا باز هم سکوت و سکوت و سکوت...
اگر شد و پیدا شد، آیینهی دقی و سنگ صبوری